376؛ 534 - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 19:50
کانالی در تلگرام باز کرده ام و دارم قشنگ بدون خودسانسوری برایت می نویسم. آمدی اول آنجا را بخوان بعد بیا دستم را بگیر. مثل نرم افزاری که می خواهی نصب کنی و ابتدا باید قوانینشان را بپذیری و بعد استفاده کنی. از قلب من، جهان من، رویاهای گل گلیِ من، فقط می توانی وقتی استفاده کنی که قوانینم را بپذیری و آن...
376؛ 540 - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 19:50
تابستان من از شانزده ماه تیر، نه، از امروز آغاز شد. وقتی که اولین کتاب نیمه خوانده ام را تمام کردم. وقتی که به دور از دغدغه از کاری و رفت و آمدی، برای شبم برنامه ساختم. وقتی که صبحم را در کتابخانه لا به لایِ کتاب های بارکد نزده میگذرانم و در سکوت و دقت سعی دارم باری از روی دوش دوستِ مهربانم، کتابدار...
376؛ 541 - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 19:50
در زمان حاضر بالاخره کار اصلی ساماندهی کتاب ها در کتابخانه تمام شد. خوشحال بودم من هم بخشی را دست گرفتم و کمکی کردم. خوشحال بودم شدم مصداق کار را که کرد آن که تمام کرد. در روز جاری دوباره فرصتی یافتم که کتاب شهر شیشه ای را پس ندهم و تا صبح شنبه خواندنش را تمام کنم. پیتر چه زندگی دردناکی داشت. کودکی ...
376؛ 548 - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 19:50
به نام الله ـی که اکبر است. ساعت نه و چهل و دو دقیقه ی شب است. کتاب فارست گامپ را بسته ام و تصمیم گرفته ام دقیقه های باقی مانده تا خوابیدنم را فیلم ببینم. مادر لیوان شربت توت فرنگی را دستم داد. یکی ساعتی پیش سر کشیده بودم، ولی این لیوان، خنک تر و شیرین تر بود و لایقِ یک دستت درد نکندِ گُنده. فکر میک...
- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:15
بسم الله دلم برای راه رفتن در کوچه پس کوچههای تو تنگ شده.
376 + 542 - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 23:30
آیا کلمات همانی هستند که هستند؟! سوالی عجیب در عصر گرم تابستانی.
376 + 543 - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 2:04
پرورش دهنده ی نیک ترین خصلت ها، امروز و این دوباره زنده شدن را، بر من و ما، عاشقانه و خالصانه گردان و نیکی را از دهانمان مانند آبشاری زلال جاری کن. که تو میگویی کن، فیکون.برچسبها: دعاهای پشت معبر + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:20 توسط ف.ن
376 + 541 - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 17:07
امروز بالاخره کار اصلی ساماندهی کتاب ها در کتابخانه تمام شد. خوشحال بودم من هم بخشی را دست گرفتم و کمکی کردم. خوشحال بودم شدم مصداق کار را که کرد آن که تمام کرد. امروز دوباره فرصتی یافتم که کتاب شهر شیشه ای را پس ندهم و تا صبح شنبه خواندنش را تمام کنم. پیتر چه زندگی دردناکی داشت. کودکی اش کامل در تا...
376 + 544 - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 17:07
376 + 544 عجیب ترین اتفاق جهانم، لب خند بزن وقتی از خواب بیدار می شوی. قبلش اما، برای این دوباره جوانه زدن، سجده ی شکر به جای آر.برچسبها: از حالا به تو می اندیشم + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:27 توسط ف.ن
376 + 548 - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 17:07
به نام الله ـی که اکبر است. ساعت نه و چهل و دو دقیقه ی شب است. کتاب فارست گامپ را بسته ام و تصمیم گرفته ام دقیقه های باقی مانده تا خوابیدنم را فیلم ببینم. مادر لیوان شربت توت فرنگی را دستم داد. یکی ساعتی پیش سر کشیده بودم، ولی این لیوان، خنک تر و شیرین تر بود و لایقِ یک دستت درد نکندِ گُنده. فکر میک...
376 + 527 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
سر شلوغی هایم را دوست دارم. بین کلی وسیله بنشینم و با خستگی سرم را بخارانم. هر اندازه شلوغیِ اطرافم دوست داشتنی تر باشد حالم خوب تر است. نفس عمیق میکشم. بهاری ام، در سومین روز اسفند ماه.
376 + 528 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
چقدر خوبه که یادِ تو هست هنوز* برنامه ی درسی امروز را با نقص به پایان رساندم. دو تا از کوسن ها آماده شده اند و البته یکی هنوز گلدوزی اش نقص دارد. مامان برگه ی آزمایشش را به دستم داد و خواست بفهمم ماجرا از چه قرار است و من هم با کمک گلسایِ مهربانِ دنیای مجازی، نویسنده ی وبلاگ گوشواره های گیلاس، تردی
376 + 529 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
هر چی به خط نزدیک تر، غذا بهتر. دستور حاج حسین بود.* سی سال پیش، همین روز بود که حاج حسین یک دست دارِ مهربانِ گم نامِ قصه ی جنگ هم مأموریتش را به پایان رساند و از زمین رفت و به خانه برگشت و شد حاج حسین خرازی که هنوز در تعجبم با بیست و نُه سال سن، چطور اینقدر پیر انسانیت بود؟!. * کتاب یادگاران برچسبه...
376 + 530 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
زمین و روزگارش برایم عجیب است. گمان نمی کردم روزی لاک سیاهی روسیاهی ام را نشانم دهد و شرمندگی را در گوشم فریاد بکشد. لاک سیاه انگشت همان دختر جوانی که با تلاش فراوان توانست دستش را به تابوت شهید گمنام برساند. زمین و روزگارش هر روز غافلگیرم می کند و بهتر از این نشانه ها کجا می توان پیدا کرد؟ _ تشیی
376 + 531 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
روی اعصاب ترین حس دنیا هم برای خودِ خودِ وبلاگ ننویسی ست.
376 + 532 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
من دختر سرزمین پر از درختم. حیاط خانه مان تا جایی که حافظه ام کش می آید پر از درخت بوده. بچگی هایم احساس دوستی چندانی با آن ها نداشته ام. می ترساندنم. جرئت شب تنها حتی روی سکوی خانه هم رفتن، نداشته ام. تکان خوردنشان، صحبت کردنشان، سکوتشان، رقص و پایکوبی شان، عزایشان، همه برایم ترسناک بود. حالا چیزه
376 + 533 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
دقیقه ها همینطور دارند کنتور می اندازند و صفحه ای که آماده کرده بودم تا چند کلامی از درونم بردارم و اینجا بنشانم، هنوز سفید است. همین خط های سیاهِ کج و معوجی هم که دارید می بینید شرحِ حالِ بدون شرحِ من است. جدی نیست. اصلا جدی نیست. برچسبها: لا به لایِ زندگی, یک روز خستگی در میکنم+ نوشته شده در سه شن...
376 + 534 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
کانالی در تلگرام باز کرده ام و دارم قشنگ بدون خودسانسوری برایت می نویسم. آمدی اول آنجا را بخوان بعد بیا دستم را بگیر. مثل نرم افزاری که می خواهی نصب کنی و ابتدا باید قوانینشان را بپذیری و بعد استفاده کنی. از قلب من، جهان من، رویاهای گل گلیِ من، فقط می توانی وقتی استفاده کنی که قوانینم را بپذیری و آ
376 + 535 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
درد زیاد است. حرف ها هم باید به دردها بخورند دیگر. دیدم، بررسی کردم، فهمیدم و بالاخره مطمئن شدم که حرفی که به دردی بخورد ندارم. پس سکوت، خاموشی...تا حرف داشتن. سخت است اما بهتر است. + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵ساعت 19:54 توسط ف.ن
376 + 540 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 0:36
تابستان من از شانزده ماه تیر، نه، از امروز آغاز شد. وقتی که اولین کتاب نیمه خوانده ام را تمام کردم. وقتی که به دور از دغدغه از کاری و رفت و آمدی، برای شبم برنامه ساختم. وقتی که صبحم را در کتابخانه لا به لایِ کتاب های بارکد نزده میگذرانم و در سکوت و دقت سعی دارم باری از روی دوش دوستِ مهربانم، کتابدا