خرید بک لینک

درباره سایت

376 + 540

امکانات وب

کانالی در تلگرام باز کرده ام و دارم قشنگ بدون خودسانسوری برایت می نویسم. آمدی اول آنجا را بخوان بعد بیا دستم را بگیر. مثل نرم افزاری که می خواهی نصب کنی و ابتدا باید قوانینشان را بپذیری و بعد استفاده کنی. از قلب من، جهان من، رویاهای گل گلیِ من، فقط می توانی وقتی استفاده کنی که قوانینم را بپذیری و آن مستطیل کوچکِ تهِ صفحه را تیک سبزی بزنی و منتظر باشی تا صفحه ی دست هایم باز شود. من اگر فراموش کردم، کسی از این دنیای بی مرزِ مجازی بیاید بهم یادآوری کند که وقتی آمد نشانش دهم. نکند بدون تیک سبز، نصب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 19:50

تابستان من از شانزده ماه تیر، نه، از امروز آغاز شد. وقتی که اولین کتاب نیمه خوانده ام را تمام کردم. وقتی که به دور از دغدغه از کاری و رفت و آمدی، برای شبم برنامه ساختم. وقتی که صبحم را در کتابخانه لا به لایِ کتاب های بارکد نزده میگذرانم و در سکوت و دقت سعی دارم باری از روی دوش دوستِ مهربانم، کتابدارِ جذابِ کتابخانه ی شهرم، بردارم. وقتی که صبح ها زود بیدار می شوم. شب ها زود می خوابم. وقتی که، وقتی مثل حالا، دارم در وبلاگی که دلم برایش خیلی تنگ شده بود، می نویسم. دوباره پستی میگذارم. دوباره از دروادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 19:50

در زمان حاضر بالاخره کار اصلی ساماندهی کتاب ها در کتابخانه تمام شد. خوشحال بودم من هم بخشی را دست گرفتم و کمکی کردم. خوشحال بودم شدم مصداق کار را که کرد آن که تمام کرد. در روز جاری دوباره فرصتی یافتم که کتاب شهر شیشه ای را پس ندهم و تا صبح شنبه خواندنش را تمام کنم. پیتر چه زندگی دردناکی داشت. کودکی اش دقیق در تاریکی؟ خدایِ من. شاید و حتما، زندگی خیلی هایمان در تمام عمر، در تاریکی ست اما باز هم تاریکی مادی عذاب محسوس تری دارد. عوارضش هم زجرآورتر. به راستی، استیلمن کدام بود؟ مرد شماره ی یک یا دو؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 19:50

به نام الله ـی که اکبر است. ساعت نه و چهل و دو دقیقه ی شب است. کتاب فارست گامپ را بسته ام و تصمیم گرفته ام دقیقه های باقی مانده تا خوابیدنم را فیلم ببینم. مادر لیوان شربت توت فرنگی را دستم داد. یکی ساعتی پیش سر کشیده بودم، ولی این لیوان، خنک تر و شیرین تر بود و لایقِ یک دستت درد نکندِ گُنده. فکر میکنم از هفته ی بعد، روند برنامه ی اصلی ام درست شود. کار کتابخانه تمام می شود و من می توانم با خیالی آرام، هر روز نروم و به جای عصرها، صبح ها ورزش کنم، تمرین زبانم را انجام دهم، تکالیف مربوط به تحقیقاتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 19:50

بسم الله دلم برای راه رفتن در کوچه پس کوچههای تو تنگ شده.

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 14:15

آیا کلمات همانی هستند که هستند؟!

سوالی عجیب در عصر گرم تابستانی.

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 23:30

پرورش دهنده ی نیک ترین خصلت ها، امروز و این دوباره زنده شدن را، بر من و ما، عاشقانه و خالصانه گردان و نیکی را از دهانمان مانند آبشاری زلال جاری کن. که تو میگویی کن، فیکون.


برچسبها: دعاهای پشت معبر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:20 توسط ف.ن

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 2:04

امروز بالاخره کار اصلی ساماندهی کتاب ها در کتابخانه تمام شد. خوشحال بودم من هم بخشی را دست گرفتم و کمکی کردم. خوشحال بودم شدم مصداق کار را که کرد آن که تمام کرد. امروز دوباره فرصتی یافتم که کتاب شهر شیشه ای را پس ندهم و تا صبح شنبه خواندنش را تمام کنم. پیتر چه زندگی دردناکی داشت. کودکی اش کامل در تاریکی؟ خدایِ من. شاید و حتما، زندگی خیلی هایمان در تمام عمر، در تاریکی ست اما باز هم تاریکی مادی عذابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 17:07

376 + 544

عجیب ترین اتفاق جهانم،

لب خند بزن وقتی از خواب بیدار می شوی. قبلش اما، برای این دوباره جوانه زدن، سجده ی شکر به جای آر.


برچسبها: از حالا به تو می اندیشم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:27 توسط ف.ن


برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 17:07

به نام الله ـی که اکبر است. ساعت نه و چهل و دو دقیقه ی شب است. کتاب فارست گامپ را بسته ام و تصمیم گرفته ام دقیقه های باقی مانده تا خوابیدنم را فیلم ببینم. مادر لیوان شربت توت فرنگی را دستم داد. یکی ساعتی پیش سر کشیده بودم، ولی این لیوان، خنک تر و شیرین تر بود و لایقِ یک دستت درد نکندِ گُنده. فکر میکنم از هفته ی بعد، روند برنامه ی اصلی ام درست شود. کار کتابخانه تمام می شود و من می توانم با خیالی آرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 17:07

سر شلوغی هایم را دوست دارم. بین کلی وسیله بنشینم و با خستگی سرم را بخارانم. هر اندازه شلوغیِ اطرافم دوست داشتنی تر باشد حالم خوب تر است. نفس عمیق میکشم. بهاری ام، در سومین روز اسفند ماه.

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 0:36

چقدر خوبه که یادِ تو هست هنوز* برنامه ی درسی امروز را با نقص به پایان رساندم. دو تا از کوسن ها آماده شده اند و البته یکی هنوز گلدوزی اش نقص دارد. مامان برگه ی آزمایشش را به دستم داد و خواست بفهمم ماجرا از چه قرار است و من هم با کمک گلسایِ مهربانِ دنیای مجازی، نویسنده ی وبلاگ گوشواره های گیلاس، تردیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 0:36

هر چی به خط نزدیک تر، غذا بهتر. دستور حاج حسین بود.*

سی سال پیش، همین روز بود که حاج حسین یک دست دارِ مهربانِ گم نامِ قصه ی جنگ هم مأموریتش را به پایان رساند و از زمین رفت و به خانه برگشت و شد حاج حسین خرازی که هنوز در تعجبم با بیست و نُه سال سن، چطور اینقدر پیر انسانیت بود؟!.

* کتاب یادگاران


برچسبها: فقط عشقه که تو میدون از آدم مرد میسازه
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۵ساعت 18:57 توسط ف.ن

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 0:36

زمین و روزگارش برایم عجیب است. گمان نمی کردم روزی لاک سیاهی روسیاهی ام را نشانم دهد و شرمندگی را در گوشم فریاد بکشد. لاک سیاه انگشت همان دختر جوانی که با تلاش فراوان توانست دستش را به تابوت شهید گمنام برساند. زمین و روزگارش هر روز غافلگیرم می کند و بهتر از این نشانه ها کجا می توان پیدا کرد؟ _ تشییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 0:36

روی اعصاب ترین حس دنیا هم برای خودِ خودِ وبلاگ ننویسی ست.

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 0:36

صفحه بندی