خرید بک لینک

درباره سایت

376 + 540

امکانات وب

امروز بالاخره کار اصلی ساماندهی کتاب ها در کتابخانه تمام شد. خوشحال بودم من هم بخشی را دست گرفتم و کمکی کردم. خوشحال بودم شدم مصداق کار را که کرد آن که تمام کرد. امروز دوباره فرصتی یافتم که کتاب شهر شیشه ای را پس ندهم و تا صبح شنبه خواندنش را تمام کنم. پیتر چه زندگی دردناکی داشت. کودکی اش کامل در تاریکی؟ خدایِ من. شاید و حتما، زندگی خیلی هایمان در تمام عمر، در تاریکی ست اما باز هم تاریکی مادی عذاب محسوس تری دارد. عوارضش هم زجرآورتر. به راستی، استیلمن کدام بود؟ مرد شماره ی یک یا دو؟ کوئین می تواند این معما را حل کند؟ اصلا کوئین می تواند تا به آخر پل استر باقی بماند؟ باید صد صفحه ی پایانیِ باقی مانده را بخوانم. امروز دوباره اینترنت شبانه ی نامحدود برای گوشی و چند گیگ هم برای کامپیوتر خریدم. وبلاگ نویسی با کامپیوتر و کیبورد و تق تقش، یک حال خوب دیگری دارد. امروز در حیاط قدم زدم. خورشید پایین می رفت. فاطمه سادات پای شیرِ آب با چلاندن دستمال کثیف، مشغول بزرگ شدن بود. گربه ها لا به لایِ اسباب آهنی و چوبی زیر درخت بزرگِ ازگیل، استراحت می کردند. یک دانه آلوی نیمه بزرگِ نیمه قرمز توسط دست های من از شاخه ی درخت کنده شد و روی پله های سکویِ خانه، خورده. موسیقی هم گوش می دادم. به شکل ابرها هم نگاه می کردم. ماه نبود. روزشمار تاریخ از دستم در رفته است. این همه فراغ خاطر، خوب است؟ امروز فکرهای دیگری برای کار در سرم سوسو زدند. دوست دارم این راه جدید، بدون مشکل اخلاقی طی شود. اگر مشکل داشت، آدمِ پا پس کشیدن هستم؟ امروز باز هم بعد از ظهر خوابیدم. نباید. درست نیست. باید ساعتش را بگیرم بکشم عقب تر. مثلا یازده صبح. همان قیلوله یِ قشنگِ مفید. امروز چند حکمت از نهج البلاغه خواندم. نفس عمیق، فکر میکنم، کامل ترین واکنش بعد خواندن نهج البلاغه باشد. نهج البلاغه. نفس عمیق. نهج البلاغه. نفس عمیق. امروز کمی مهربان تر شدم. خداوندِ جان، متشکرم.


برچسبها: لا به لایِ زندگی

برچسب: نویسنده: آرتین فراهانی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 17:07

صفحه بندی